تبليغاتX
دل شکسته

دل شکسته

داستان ومسا’ل روز

دلم خیلی گرفته اگه دست خودم بود به این دنیا نمی یومدم خسته شدم نه یاری نه مونسی نه غمخواری انگلر نه انگار که من ادمم نفس می کشم حقی هم ندارم خسته شدم برای دانشگاهم که می خونم دلم می لرزه که شاید قبول نشم خوشبحال اونایی که مردن هیچ دغدغه ای ندارن دلم تنگه......................
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:53  توسط یه غریبه  | 

ازوقتی به دنیا ائمده بودم همه فامیل دوستان و اشنایان اسمم رو گذاشته بودن زلزله با همه زود دوست می شدم وهمه دوستم داشتن مدرسه که رفتم شیطنتم بیشتر شد کنار مدرسه ما یه مدرسه دخترانه بودهپنجم دیستان بودم که که با یه دختر اشنا شدم تصمیم داشتم اذیتش کنم ولی نمی دونم چرا بعداز مدتی یه دل نه صد دل عاشقش شدم کارم بعداز اون شده بود در مدرسشون ایستادن زنگ ما زودتراز زنگ اونا می خورد بعد از اینکه زنگ می خورد با هم می رفتیم می گشتیم می گفتیم و می خندیدیم تا اینکه یه روز که دم در مدرسه ایستاده بودم یکی از دوستاش اومد ونامه ای به دستم داد نامه رو باز کردم و خوندماون رفته بود ودیگه هیچ وقت برنمی گشت از دوستش پرسیدم کجا گفت ازاین شهر رفتن

- کجا

- نمی دونم

بعداز اون دیگه دل و دماغ نداشتم از درس هم بدم اومده بود به زور خودم رو تا دیپلم رسوندم به اسرار مادرم دانشگاه شرکت کردم و قبول شدم

این داستان ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 13:38  توسط یه غریبه  | 

کاش توی دنیا ادما وقتی به قدرت می رسیدنددلشون واقعا به حال مردم می سوخت کاش به جای کشت وکشتار مردم چه با توپو تانک چه با توزیع مواد مخد رچون شیشه کراک یا قرص های روان گردان که منجر به مرگ تدریجی می شود  جلو گیری می کردند کاش وقتی کسی به جایی می رسه فراموش نکنه که قراره همه ما رو اخرش بزارن توی یه تیکه جا و بعد خاک روی ما بریزن گاهی اوقات توی اتوبوس یاخیابون زنها ومردهایی رو می بینم که سر پا دارن چرت می زنن کاش به جای زندونی کردن یه عده  ادم که بی گناهن وجز هزینه ای برای دولت داشتن این ادمها روزندانی می کردن تا سالم بشن واگه نشدن به زور متوسل بشن مثل کاری که دولت چین کرد به همه معتادان دو ماه وقت داد که سالم بشن کسانی که توی این دوماه سالم شدند که هیچی ولی اونهایی که موندن یک هفته وقت دادتااونهاهم ترک کنن اونهایی که نکردن ریخت توی دریا کاش همچین ادمایی بودن کاش..........
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:39  توسط یه غریبه  | 

دوباره ماه مهر از راه می رسه ماه مهربونی بوی کتاب هاو دفترهای نو چقدرزود می گذره انگار همین دیروز بود که به کلاس اول دبستان رفتم الان یاد حرف مادرو پدرم می افتم که می گفتن قدراین روزها رو بدون که مثلباد می یان ومی رن یاد شیطنتهای راه مدسه بخیر یاد ترقه بازی توی مدرسه بخیر چقدر زود گذشت...
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:23  توسط یه غریبه  | 

باد می وزد

گرگ بازوزه باد هم اواز می شود

من می مانم تومی مانی

تو که سالهاست از من دوری

با همان نگاه سرد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 9:26  توسط یه غریبه  | 

 

گرم یاداوری ورنه من از یادت نمی کاهم       

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 8:41  توسط یه غریبه  | 

بارن می بارد بگذار انقدر ببارد تاسدی را که تو درمقابل چشمانم ساختی در هم شکند وشاید روزی توسنگدل به دیاز من امدی وکشتی شکسته شده دل مرا به ساحل ارام دلت رهنمون ساختی

 

                                                 ****************************

بی تو مهتاب شبی باز ازان کوچه گذشتم چشمانم تمنا کردند که یکبار دیگر تو راببینند ولی افسوس که چشمانت را میان صد چشم دیگر گم کردم کاش فقط یکبار یکبار دیگر چشمانت را می یافتم و این دل ویران شده رااز نومی ساختم

                                                                   باالهام از فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 22:57  توسط یه غریبه  | 

عجب دنیای بدی داریم دنیا مون دنیای کثیفی  ازاین به بعد می خوام کسی رو دوست نداشته باشم چون کسی من رو دوست نداره ازاین به بعد می خوام دروغ بگم چون دروغ شنیدم می خوام یه رنگی رو کناربزارم بشم مثل ادمای دیگه دو رنگ بشم  چراباید محبتم از روی صمیمت باشه  خسته شدم انقدر خوبی کردم بدی دیدم خسته شدم انقدر یک رنگ بودم دو رنگی دیدم خسته شدم......................
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 17:18  توسط یه غریبه  | 

نفسم بالا نمی امداحساس ضعف می کردم مادرم ازصبح بالای سرم بودبیچاره مادرم نگران من بودبه حیاط رفتم کنار حوض نشستم وبه رقص ماهی هانگاه کردم دردلم گفتم کاش من هم جای اینها بودم فارغ از این دنیا گریه امانم را بریده بود کاش می توانستم کاری کنم کاش خدا صدای مرا می شنید چشمانم را می بندم به خاطرات دو سالی که گذشت فکر می کنم  ابتدای سال تحصیلی بود استادادبیات  برای اینکه ماکار تحقیقاتیمون روخیلی زودقبلا از اینکه ترم تموم بشه تحویل استاد بدیم  بچه های کلاس را گروه گروه کرداعضای  گروه ما دو دختر ودو پسربودند من و فرنوش وپیام وفردین بعداز اون روز قرار بود ما در کتابخانه همدیگررا ببینیم من سرقرار حاضر شدم ولی هیچ یک از دوستانم نیامده بودند نیم ساعت منتظر شدم امادوستانم نیامدند می خواستم برگردم که ازپشت کسی صدایم کرد

-سلام خانم افرینش

- سلام شما

- من فردین محمدی هستم

- خوب هستید اقای محمدی ببخشید نشناختمتون بقیه کجان

 -   من بهشون گفته بودم نیایید

- چرا؟

 

 

                                                                                                  داستان ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 8:50  توسط یه غریبه  | 

قراره اگه خدابخواد منم شاغل بشم دیگه حوصله ام سر نمی ره دیگه خونه هم نمی شینم درودیوار ونگاه کنم   خیلی دوست داشتم این روز برسه که بحمدالله داره می رسه وقراره من از اول شهریور برم سر کار خیلی خوب می شه وقتم به حدر نمی ره روزا کار می کنم توادارات اموزشی غروب هم درس می خونم برای دانشگاه  خدایاشکرت همه رو به خواسته هاشون برسون منم توی اونا الهی امین

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 20:30  توسط یه غریبه  |